سلام قشنگ من

امروز 25 شهریور سال 98 هستش .روز ها گذشت برگشتی رفتی اومدی و نمیدونم چرا و سر

چه اتفاقی همه چی بهم ریخت .

نمیدونم بازم رفتی و نمیدونم قراره برگردی یا نه

فقط میدونم من دارم میرم خدمت . . .

و نمیدونم تو این مدت کوتاه میتونیم با هم حرف بزنیم نمیدونم میشه یا نه

دلم گرفته رفتم پیج حسین سلیمانی  دکلمه هاشو گوش دادم و یه دل سیر  گریه کردم

رفتم دست و صورتمو شستم اومدم نشستم پشت سیستم

تقریبا اخرین باری که نوشته بودم مهر ماه سال 97 بود تقریبا یکسال شد

فقط تونستم پناه بیارم به اینجا . راستش یکم به سر  و کله ی وب رسیدم اخه

همیشه حواسمون بهش بود که بهم نریزه

میدونم تو این چنل پیامارو میخونی و اگه تا روز رفتنم نیومدی بدون با دل شکسته رفتم

دیگه امیدی به این زندگی ندارم به هیچیش شاید

اینا اخر عمر منه خسته شدم از این زندگی ما کلی قول و قرار داشتیم

اذر ماه میشه 5 سال مدت خیلی زیادیه اما حیف که . . .

دلم خیلی برات تنگ شده هر جا هستی خوش باش

25 شهریور سال 98 ساعت 4:35

منبع : ➹✘ تنهایی های خودم ✘➹ |25 شهریور >> سربازی <<
برچسب ها : نمیدونم ,شهریور